"شب یلدا"

آن شب یلدا که یارم از دیارم رفته بود

سردی و تاریکی و غم در کنارم خفته بود

 

دوست هم گویا که از تنهایی من غصه داشت

با وجودی کز هراس و ظلمت شب رسته بود

 

شب چو گیسوی نگار من سیاه و بی­رقیب

ماه تابان را به زنجیر بلندش بسته بود

 

موکب خورشید رخشان از طلوعش شرم داشت

گوئی از شهر و دیار من خدا هم جَسته بود

 

 سر به زانو می­نهم تنها و غمگین و غریب

می­روم تا اوج ، تا آنجا که یارم گفته بود

 

یاد ایامی که دست افشان و پاکوبان و شاد

لشکر نوروز از دریای غم بگذشته بود

 

یارم آمد از فراسوی زمان سرمست عشق

بندهای ظلمت شب را زهم بگسسته بود

 

آه ای امید شب­های دراز بی­کسی

یاد آر از آنکه عمری در غمت بنشسته بود

 

بی­وفا هرگز نمی­پرسی ز حال زار ما

یا از آن مرغی که در کویت پرش بشکسته بود؟

 

ما به یاد ناز چشمت خون دل­ها خورده­ایم

پس تسلی ده دلی را کز فراقت خسته بود

 

«سپیده ی آشنا»

به نام خدا

متن سپیده­ ی آشنا در کتاب زبان و ادبیات فارسی دوره­ ی پیش دانشگاهی نوشته­ی استاد علامه محمد رضا حکیمی از نویسندگان خوش قلم و متعهد معاصر است. از ویژگی های نثر ایشان: کاربرد ترکیب­های زیبا، تشبیهات گسترده و استفاده از جلوه­های طبیعی است. لذا جهت جذاب­تر شدن آن برای دانش­آموزان تصمیم گرفتم متن مذکور را بصورت منظوم درآورم که با تاییدات خداوند متعال پس از مدتی موفق به انجام این کار شدم. در متن منظوم سعی بر آن بوده تا حد ممکن از ترکیبات بکار برده توسط نویسنده­ی متن اصلی استفاده شود. اکنون در راستای ارج نهادن به زحمات همه همکاران عزیزم و دریافت نظرات و راهنمایی­های ارزشمند آنان و همچنین استفاده در کلاس درس ادبیات، متن منظوم را تقدیم حضور می­نمایم. 

شب سیاه و سکوت رعب آور

حاکم مطلقی به صحرا بود

و هوایی چو غار وحشتناک

سایه­ی مرگ هم هویدا بود

 

و فرات آن غریب سرگردان

از دل نخل ها گذر می کرد

و صدایش غمین و حزن آلود

خفتگان را ز غم خبر می کرد

 

گاه جغدی دوباره پر می زد

از روی شاخه ها و بر لب چاه

ولی از وحشت و غم و اندوه

بر نمی آمد از دلش یک آه

 

کم کمک سایه ای ز بوته ی خار

در دل دشت تیره پیدا شد

سنگ هایی که خود نمی دیدند

نقششان بر زمین هویدا شد

 

نور مهتاب خسته و آرام

پهن می شد به دامن صحرا

ولی آن خاک غم گرفته هنوز

نور را داده بود در دل جا

 

ماه در آن سکوت دهشتناک

لرز لرزان و خسته و نومید

در دل آسمان قدم می زد

بر سر دشت نور می پاشید

 

و چنان دختران پاک و نجیب

که به صورت حجاب می گیرند

یا چنان خستگان غمزده ای

که از اندوه و خشم می میرند

 

در دل ابرها نهان می شد

تا که می دید خواری انسان

بهر خود مرگ آرزو می کرد

خسته از نابکاری انسان

 

و فروغ ستارگان آن شب

چون چراغی که مرگ می جوید

یا چو طفلی که غم گرفته دلش

غم خود را به کس نمی گوید

 

هر یک از گوشه ای به پهنه ی خاک

از روی غم نظاره می کردند

تا از آن غم رها شوند مگر

بهر خود مرگ چاره می کردند

 

و فرات همچنان غمین و خجل

بر روی دشت راه می پیمود

تا شود دور از آن زمین سیاه

و از آن پهنه ی ستم آلود

 

و نوایی ز طفلکی تشنه

توی گوشش دوباره نجوا کرد

حسرت و وحشت و غم و اندوه

در دل او دوباره مأوا کرد

 

بر سراپرده های سوخته هم

وحشت و ترس و بیم حاکم بود

بهر اطفال آب می جستند

زندگی را بهانه لازم بود

 

آن طرف کوفیان ز شادی مست

نعره هاشان به آسمان می رفت

جام می در کف قبیله ی ظلم

از تن عدل و داد جان می رفت

 

گوئیا آن سگان چندشناک

بهر شادی بهانه می جستند

و فراموشی صداقت را

در می و در ترانه می جستند

 

ولی آن ظالمان ندانستند

اشک هم سیل می شود روزی

می کند کاخ ظلم زیر و زبر

ناله های غمین و جانسوزی

 

آن کسانی که خفته اند اینجا

مردمانی ز جنس دریایند

جان دهند و جفا کشند ولی

بر در خصم سر نمی سایند

 

دیشب آنان میان خیمه ی عشق

عهد و پیمان عاشقی بستند

از تمام تعلقات زمین

با دلی پاک و بی ریا رستند

 

تا به وقت طلوع صبح سپید

غرق ذکر خدای خود بودند

با نماز و دعا به سر بردند

در پی آشنای خود بودند

 

عهد بستند با دل و قرآن

با شهیدان بدر و حنین

پایگاه تمام خوبی ها

پسر فاطمه امام حسین

 

تا سرانجام آن شب زیبا

با طلوع سپیده روشن شد

نور بارید از افق خورشید

دشت و صحرا بسان گلشن شد

 

رادمردان روشن و آگاه

بهر مردن بهانه می جستند

چونکه فرجام خویش را دیدند

جنگ را عاشقانه می جستند

 

و به راهی که پاک و روشن بود

پیکر خویش را فدا کردند

هر چه جز عاشقی و جلوه ی عشق

در ره دوستی فنا کردند

 

چه شبی بود آن شب آخر

شب ذکر و نماز و ورد و دعا

ولی امشب چه سخت غمگین است

دل این دشت و پهنه ی صحرا

 

دیشب انسانیت عمیق، چنین

شهدایی به جمع خویش نداشت

ولی امشب کهن ترین رشته

مردمی را فقط نگه می داشت

 

آن شب اما نبود روی زمین

این چنین استوار و نورانی

امشب اما سپیده ای سر زد

بهر یک روزگار طولانی