"گمشده"
"گمشده"
دوش با ياد رخش سوز و گدازم گم شد
يار آمد به برم حال مجازم گم شد
عشق از آن لحظه كه آمد به چراغاني دل
عقل رسوا شده و حالت رازم گم شد
آمد و آمدنش خانه ي ما روشن كرد
مهر و سجاده و تسبيح نمازم گم شد
تا كه ياد خم ابروي تو كردم اي دوست
بين محراب دعا حال نيازم گم شد
ياد گيسوي نگارم به چمن غوغا كرد
با دو تارش همه ي نغمه ي سازم گم شد
چون سوي قبله ي رويش به نماز استادم
جلوه اي كرد رُخش راه حجازم گم شد
قاب چشمش غزل تازه ام از شور انداخت
حالت مثنوي و شعر درازم گم شد
هر كه پرسيد مرا از چه سبب تنهايي
گفتمش هيچ مگو دلبر نازم گم شد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ساعت 15:39 توسط محمد قلی پور
|
می خواهیم در کنار هم باشیم به هر بهانه ای!