باز دلم بهانه مادر را می گیرد ....

تقدیم به مادرم، که مهرش بی دریغ بود و دلتنگی ام برایش بی پایان! به یاد مهربانی هایش و پاییز بی بهارش!

به یاد مادر که نوازشگر همه سالهای دلتنگیمان بود، به یاد دستهایی که یک عمر به پای بالیدنمان چروک خورد و به یاد آرامش خوابهای کودکانه ای که در آغوش گرمش داشتیم.

ای وای، خدای من، مادرم در کنارم نیست!

امروز 13 آبان است، 6 سال پیش در چنین روزی بود که آن فرشته ی محبت از کنارم پر کشید، آنقدر آرام و بی صدا پرواز کرد که هیچگاه رفتنش در باورم نمی گنجد.

بچه که بودم فکر می کردم مادران نمی میرند چون جنسشان را از جنس فرشته می دانستم ولی الان که 6 سال است آن چهره نورانی را ندیدم .... ولی نه، یادش را هیچگاه از خاطر نخواهم برد!

من که تنها پسرش بودم. با اینکه سوادی نداشت بهتر از هر روانشناسی پرورشم داد، چشمان تیزبین و نگرانش همه جا دنبالم بود ... یادم هست ایام کودکی هنگاهی که در تابستان با همسالانم گوسفندان را به چرا برده بودم برای لحظاتی در بیابان بر سر چاهی رفتیم و پیراهن خود را بر سر چاه گرفتیم تا گنجشک شکار کنیم، غروب که آمدم بازخواستم کرد که چرا این کار را کردم و کلی نصیحت و بیان خطرات این کار، نمی دانم از کجا متوجه شده بود؟! به هیئت که می رفتم مواظب بود که پشت سر یک بزرگتر زنجیر بزنم تا به اشتباه نیفتم، وقتی برای تحصیل به شهر آمدم برای انتخاب هم اتاقم وسواس عجیبی داشت! بزرگتر که شدم هر وقت امتحان داشتم دعایش پشت و پناهم بود، ازدواج که کردم خودم کلاس می رفتم و خانم دانشگاه درس می خواند، فرزند خردسالم را مادر نگهداری می کرد یعنی نه تنها مادر خودم بلکه مادر اولین فرزندم بود.

در رویدادهای سیاسی مخصوصا انتخابات که در ستادها مشغول می شدم مادر بیش از من دلهره داشت، نه برای کاندیدا بلکه به خاطر من، نمی خواست تنها پسرش ناامید شود!

و اکنون شش سال با یاد و خاطراتش می گذرانم .... آیا او می داند که چقدر دلم برایش تنگ شده؟! آیا می داند که در میان انبوه گرفتاری و مشکلات یاد و خاطره اش برایم نوید بخش و امیدوار کننده است؟! آیا می داند که همه هستی ام را مرهون او می دانم؟! تا ساعتی دیگر بر مزارش می روم تا همه ی اینها را به او بگویم، آیا بغض امانم خواهد داد؟!

آیا می داند که هرگز، نبودنش و ندیدنش بهانه ای نخواهد بود برای از یاد بردنش. می خواهم این را نیز بگویم. اگر بغض بگذارد!