امید

شبی در کنج خلوتخانه ی اندوه و تنهایی

هوایی در سرم افتاد و دانستم که می آیی

 

تمام روزها با یاد رویت عالمی دارم

و شب هایی که با اندیشه ات گردیده رویایی

 

سکوت عشق فریادش میان دشت می پیچد

و پر می گردد اینجا از امید و شوق و شیدایی

 

تو مهر روشنی بخشی تو مهتاب جهانتابی

اگر از چشم ها دوری ولی هر لحظه با مایی

 

شبم تاریک چون مویت، امیدم دیدن رویت

صفای تازه ای داری چو مروارید دریایی

 

خیالم با خیالت گفت و گوها می کند هر دم

دمادم غرق رویایم پر از امید و زیبایی

 

گلویم، سینه ام، دستم، زبانم، چشم هایم را

تمام بودنم را می گذارم تا که باز آیی

 

اگر «تنها» نشستم بی تو معذورم بدار ای دوست

که دور از ماه رویت همدمم گردیده تنهایی

به دنبال دوست

آیم که پیدایت کنم، اما نمی بینم تو را

مجنون و شیدایت کنم، اما نمی بینم تو را

 

ای با من و دور از نظر در وصل تو کی می­رسم؟

گفتم هویدایت کنم، اما نمی بینم تو را

 

ای شوخ چشم تند خو، گشتم زهجرت همچو مو

دارم امید گفت و گو، اما نمی بینم تو را

 

افتاده ­ام در کوی تو، در حلقه­ ی گیسوی تو

اندر خم ابروی تو، اما نمی بینم تو را

 

مست و خراب و سرخوشم، از عشق تو در آتشم

جور حریفان می­کشم، اما نمی بینم تو را

 

شور من است از شور تو، نوری که دارم نور تو

می گشته از انگور تو، اما نمی بینم تو را

 

شیدا و سرمست توام، چون موم در دست توام

در قلب خود جایت کنم، اما نمی بینم تو را

 

در گیر و دار ماجرا، شاید نمی­ بینی مرا

خواهم که بینایت کنم، اما نمی بینم تو را