در اوايل سال جديد بطور اتفاقي و ناگهاني با خبر شدم كه دوست شاعرم جناب استاد "محمد رضا نصر" به جهان باقي شتافت. بنده زياد با ايشان آشنايي نداشتم فقط از طريق وبلاگ: "شعر وسروده های نو و کهن" به آدرس http://www.farei-behesht.blogfa.com/  با اشعارشان آشنا شده بودم و از راهنمايي ها و نظرات ارزشمندشان بهره مي بردم. اين غزل را با تأثير از خبر درگذشت ايشان سرودم.

افسوس كه در بخش نظرات جاي نظر ايشان خالي خواهد بود!     روحش شاد و يادش گرامي باد!

بهاران چون غروب سرد پاييز

چرا شعرم چنين گشته غم انگيز؟!

 

كنون ايام باغ و بوستان است

ولي غم ساغرم را كرده لبريز

 

چه غمگين است اين بار جدايي

چه بي رحم است اين دنياي ناچيز

 

گهي سروي كنارت آرَد آرام

گهي با خشم مي گويد كه برخيز

 

به جز اندوه و هجران و غم يار

چه دارد اين جهان فتنه انگيز؟

 

تو اي ساقي سيمين ساق برگرد

بگو اندوه را زين خانه بگريز

 

به دستم ساغري ده ارغواني

به جامم ز آن مي الماس گون ريز

 

من "تنها" ندارم طاقت اي دوست

در اين هجران و اين غم هاي يك ريز