یاد یار مهربان!
در سوگ یار مهربان!
پای تقدیر که وسط می آید چقدر بی دست و پا می شویم! به هر اتفاق ناگواری تن می دهیم. با دشواری هر حادثه ای می سازیم! ساختن که نیست، می سوزیم. عادت کرده ایم به اینکه گهگاه به تلنگر زمانه از خواب بیداری شویم بعدش کارمان بشود حسرت بخاطر فرصت هایی که بود و قدر ندانستیم!
باورم نمی شود! بهت این حادثه از سرم دست بر نمی دارد، خاطراتت را مدام زیر و رو می کنم کلافه شدم بس که خواستم نگاهت را همانجور که بود به خاطر بیاورم با همان معنا، همان ظرافت. دلم لک زده برای شنیدن صدای تو، برای ... اصلا نمی دانم چرا این روزها هر لحظه برایت دلتنگ تر می شود این روح پریشان شده!
هیچ وقت به نبودنت فکر نکرده بودم، نبودنت میان انبوه جمعیت. هیچ وقت فکر نکردم که یک روز شاید چراغ بردارم و دنبال اثری بگردم از تو که روحم را تازه کند! حالا اما هر طرف دنبال نقش لبخندت می گردم در میان چهره ها چشم می دوزم افسوس هیچ شباهتی به تو ندارند این صورتک های غمزده!
چه وسعتی داشت مهربانی هایت که در این دنیای بزرگ جای نگرفت! پر کشید به بیکران ها تا رها شود از این جهان تنگ! عظمت مهرت را آنجا فهمیدم که تمام شهر به احترامت از جای برخاست، آنگاه به شکوه محبت تو پی بردم که در سوگواره ی "احلی من العسل" اشک های زلال و با صفای کودکان دانش آموز را دیدم با دست هایی کوچک به وسعت عرش که بر سینه می زدند و یادت را گرامی داشتند.
می دانم به عادت شکیبایی دیرینه ات می خواهی صبوری کنم ولی دروغ چرا، سخت است! خودت را بگذار جای من! تو را از تو بگیرد بد حادثه چه به حال و روزت می آید؟
بگفتا رو صبوری کن در این درد بگفت از جان صبوری چون توان کرد؟
باری که امروز بر شانه های من سنگینی می کند از آن دردهای معمول روزگار نبود که تو بر دوش می کشیدی و خم به ابرو نمی آوردی!
من تو را از دست داده ام، می بینی؟ زیر بار این مصیبت خم شده قامتم، مرا نمی شود با تو قیاس کرد. برای من که هر روز می دیدمت، برای من که عادت شیرین زندگیم همسایگی با مهربانی تو بود باور اینکه دیدار به قیامت افتاده باشد سخت است. بغض کرده ام؛ دلم شانه های صبورت را می خواهد تا بخشی از تلخی این "روزهای سیاهپوش" را با تو قسمت کنم!
این روزهای سیاهپوش که حسین (ع) به مسلخ عشق می رود و دل ها داغدار هجرت کاروان سرخ عاشقی است تو بگو تکلیف دلم چیست؟ یک سو مصیبت حسین (ع)، یک سود نبودن تو ... از حسین آزادگی می آموزم و عاشقی کردن، از تو لبخند، مهرورزی و شکیبایی! بدرقه ی کاروان عاشقی، دل ها و اشک های ما و همراه یاد جاودانه ات: دلم، اشکم و تمام وجودم!
یقین دارم اکنون که از هیاهوی این دنیا رها شده ای، آرام گرفته ای در کنار روح برادر شهید و پدر بزرگوارت ولی می خواهم بدانی که نبودنت و ندیدنت هیچگاه بهانه ای نخواهد شد برای از یاد بردنت! می مانی در خاطرات من، همکارانت، جوانان، نوجوانان و کودکان معصوم این دیار تا زمانی که مهر هست و مهربانی، محبت هست و دوستی ...
به دست خدایی می سپارمت که رحمتش در وصف نمی آید و به دامان حسین (ع) چنگ می زنم که ترا در این سفر بی بازگشت همراهی کند ...
می خواهیم در کنار هم باشیم به هر بهانه ای!