روزها در سینه ام با حسرت آهی که نیست

شب میان بسترم معشوق دلخواهی که نیست

 

گریه کردم من برای یوسف گم گشته ای

در خیالاتم به امیّد همان چاهی که نیست

 

من برای رفتن این راه سخت و سنگلاخ

سال ها در انتظار یار همراهی که نیست

 

داستان عشق را تکرار کردن مشکل است

لیلی و شیرین و عذرایی چو می خواهی که نیست

 

قول دادی می رسی یک روز از آن دورها

مانده ام من در هوایت بر سر راهی که نیست

 

دوختم هر شب دو چشمم را به سقف آسمان

تا ببینم چهره ی زیبای آن ماهی که نیست

 

فتح کردم کشورت را تا از آن خود کنم

مِهر و قلب و برج و باروی همان شاهی که نیست

 

در خیالم دلبری دارم عزیز و نازنین

می شوم تنهای "تنها" در همان گاهی که نیست

 

https://telegram.me/mgholipoor