"معمای عشق"
"معمای عشق"
هوای شهر دلگیر است، دلم وا می کنی یا نه؟
و درد تازه ی ما را مداوا می کنی یا نه؟
شرابی کهنه می خواهم که مرد افکن بود زورش
می نابی برای ما مهیّا می کنی یا نه؟
دهانت را چو بوییدند بهر دوستت دارم
در این هنگامه عشقت را تو حاشا می کنی یا نه؟
نمی دانم چرا آخر اسیرم کرده چشمانت؟
برایم عاقبت حلّ معما می کنی یا نه
اسیر غصه و دردم در این ویرانه ی اندوه
دوباره مجلس عیشی تو برپا می کنی یا نه؟
زمستان است و سرما سخت و من چشم انتظار تو
نمی دانم که دستان مرا ها می کنی یا نه؟
تو روزی خاطراتم را صفای تازه بخشیدی
و حالا کلبه ی ما را مصفّا می کنی یا نه؟
دل "تنها"ی ما را برده ای با تار گیسویت
گذشت امروز ای دل، فکر فردا می کنی یا نه؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ ساعت 19:21 توسط محمد قلی پور
|
می خواهیم در کنار هم باشیم به هر بهانه ای!